gegli

mosaferebahar

× گاهی به خاک سپردن یک جسد،از خواباندن یک قاب عکس و از فراموش کردن یک خاطره آسان تر است...!!! گاهی باید بد بود،برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند...!!! و گاهی به آدمها؛از دست دادن را متذکر شد...!!! آدمها همیشه نمی مانند،گاهی یکجا در را باز می کنند و برای همیشه میروند...!!!
×

آدرس وبلاگ من

vatanparast.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ashkane77777

لیست دوستان

خزان عشق--->فصل بیست و پنج و بیست و شش

 -متحرک-عاشقانه-wwwgooglefun.ir-7.gif

 http://mj9.persianfun.info/img/93/9/Ax-Neveshteh-Aseghan%20e/fu5180.jpg

http://mj9.persianfun.info/img/93/9/Ax-Neveshteh-Aseghan%20e/fu5186.jpg

http://mj9.persianfun.info/img/93/9/Ax-Neveshteh-Aseghan%20e/fu5187.jpg


بگذار عشقت به دوست داشتن مبدل گردد.بگذار عشقت عبادت شود.این دو-دوست داشتن و عبادت-دو بعد محتمل عشق هستند.اگر كسی را كه عاشقش هستی دوستش داشته باشی٬آنگاه عاشق انسانهای بیشتری خواهی شد.عشقت گسترش می یابد
.



كمی نگاهم كرد و گفت:پس من چیكار كنم؟

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:چی رو چیكار كنی؟

كمی مكث كرد و گفت:اینطوری كه نمیشه!!! من تو رو خیلی كم میبینم
.

خنده ام گرفت و گفتم:ای عاشق بیچاره...عاشقی سخته؟

اصلا نخندید فقط نگاهم كرد و گفت كه اگه كاری داشتم باهاش تماس بگیرم و خداحافظی كرد و رفت.هنوز چند قدم از راهرو را طی نكرده بودم كه صدای احسان را شنیدم...پشت سرم بود! وقتی برگشتم لبخندی به لب داشت و گفت:چطوری؟

از دیدنش خیلی خوشحال شدم با اینكه فقط یك روز او را ندیده بودم اما دلم برایش تنگ شده بود به طرفش رفتم و گفتم:سلام...تو اینجا چیكار میكنی؟

خندید و به آرامی گفت:فكر كردی فقط حمیدرضا دلش برات تنگ میشه؟

فهمیدم حمیدرضا را دیده.با خنده ادامه داد:عجب قهر طولانی داشتی!!! كاشكی تموم دخترها به اندازه ی تو خودشون رو لوس میكردن!!!

با كیفم به آرامی به او ضربه ایی زدم و گفتم:برو گمشو...اینهمه راه اومدی همین رو بگی؟

خندید و گفت:جون الهام عاشق همین اخلاقتم كه هیچ وقت كینه ایی نیستی...خوش به حال حمیدرضا
.

به ساعتم نگاه كردم و دیدم5دقیقه بیشتر فرصت ندارم.گفتم:احسان كلاسم الان شروع میشه اگه كاری نداری برم؟

او هم به ساعتش نگاه كرد و گفت:نه.فقط دلم برات تنگ شده بود كه اومدم ببینم كاری نداری...یادت باشه كاری داشتی تماس بگیر
.

و بعد خداحافظی كرد و رفت و من هم به كلاسم رفتم
.


چهار شنبه ی آن هفته كه برای اولین بار به بیمارستان رفتم تازه فهمیدم چقدر حمیدرضا و برادرانش در بیمارستان شناخته شده هستند و كلی میزان اعتماد به نفسم بالا رفت و با توجه به اینكه حمیدرضا زیاد به من سر میزد خیلی زود پرسنل بخش زنان متوجه ی رابطه ی من و او شدند.خیلی از پرستارها برخوردشان.........
.

خیلی از پرستارها برخوردشان طوری بود كه ناخودآگاه احساس غریبی میكردم ولی بعضی ها هم خیلی خونگرم و مهربان برخورد میكردند و در همان روز اول كه تقریبا" با دو شیفت برخورد داشتم خیلی موضوعات حاكم در بیمارستان برایم روشن شد.حمیدرضا دائم تذكر میداد كه زیاد با كسی گرم و صمیمی نشوم و معتقد بود این بهترین روش برای ادامه ی كار است.اما در همان روز اول بعضی از پرسنل آنقدر صمیمی برخورد میكردند كه نمی توانستم سرد برخورد كنم.در شیفت بعد از ظهر سرنرس بخش دختر جوانی به نام سهیلا بود كه خیلی خوش برخورد و مهربان بود.وقتی مرا دید سریعا" خودش توانست با لطف زیاد رابطه ی خوبی بینمان ایجاد كند و وقتی دو سه بار حمیدرضا را دید كه به من سر میزند با خنده گفت:این آقای دكتر بد جوری نگرانته...تو هم باید حسابی حواست رو جمع كنی...با توجه به زیبایی كه خدا بهت داده كافیه فقط یه لحظه دست از پا خطا كنی و یا آقای دكتر فقط برای یك ثانیه یادش بره به تو سر بزنه...اونوقته كه دیگه تو رو پیدا نمیكنه!!!

بعد هم خندید! ولی من معنی حرفش را نفهمیدم و با تعجب گفتم:یعنی چی؟

نگاه نسبتا" طولانی به من كرد و در حالیكه داشت برگه های ویزیت عصر را برای پزشكان آماده میكرد گفت:توی بیمارستان باید حواست فقط به كارت باشه و..
.

بقیه ی حرفش را نگفت چون در این لحظه دو پزشك وارد بخش شدند.وقتی به میز ایستگاه پرستاری رسیدند هر دو خیره به من نگاه كردند.من هم سریع سلام كردم.سهیلا هم بعد ازسلام مرا كه تازه وارد بودم به عنوان یكی از دانشجویان تازه وارد مامایی به دو پزشك مزبور معرفی كرد.آنها را هم به من معرفی كرد.تخصص هر دو مشخص بود كه زنان است چرا كه آن بخش مخصوص زنان بود.یكی از پزشكها زیاد معطل نشد و برگه های مخصوص بیماران خودش را برداشت و به همراه دو پرستار دیگر به سمت اتاق بیمارانش رفت ولی دكتر كامران قدمی كه جوانتر بود هنوز ایستاده بود و همانطور كه به من نگاه میكرد پرسید:چرا این بیمارستان رو برای كارآموزی انتخاب كردی؟

نگاهش همانطور خیره به صورتم بود و كمی مرا معذب كرده بود.تا خواستم جواب بدهم سهیلا سریع سرش را بالا گرفت و متوجه نگاههای دكتر قدمی شد و گفت:خانم نعمتی از آشناهای دكتر شهیدی هستن
.

دكتر قدمی سر تا پای مرا نگاه كرد و سپس رویش را به سمت سهیلا كرد و گفت:آشنای كدوم شهیدیه؟

در این موقع دكتر هدایتی سرش را از اتاقی بیرون آورد و سهیلا را صدا زد.سهیلا هم مجبور شد به سمت دكتر هدایتی برود.دكتر قدمی برگه های ویزیت بیمارانش را برداشت و دوباره نگاهی به من كرد و در حالیكه یك ابرویش را بالا داده بود گفت:باید سال اولی باشی درسته؟

گفتم:بله
.

در ضمنی كه چند ورق را امضا میكرد گفت:به این رشته علاقه داری یا از روی ناچاری انتخابش كردی؟

گفتم:نه...علاقه داشتم...البته هنوز كار عملی انجام ندادم ولی شنیدم كار عملی سخته
.

لبخندی زد و گفت:كم كم عادت میكنی...راستی چه روزهایی در بیمارستانی؟

برگه های ویزیت را برداشت و با حركت دستش به من فهماند كه همراهش برای ویزیت بیماران به اتاقها بروم.همراهش راه افتادم و گفتم:شنبه ها بعد از ظهر و چهار شنبه ها صبح تا بعد از ظهر
.

با سر حرفم را تایید كرد و هنوز چند قدم از ایستگاه پرستاری دور نشده بودیم كه صدای حمیدرضا را از پشت سرم شنیدم كه میگفت:خانم نعمتی..
.

من و دكتر قدمی با هم به سمت عقب برگشتیم.متوجه نگاه حمیدرضا شدم كه خیره به دكتر قدمی با حالتی خاص نگاه میكرد.دكتر قدمی با دیدن او به طرفش رفت تا با هم سلام و علیكی داشته باشند.بعد دكتر قدمی به سمت من برگشت و گفت:پس شما آشنای این آقای دكتر ما هستید؟

تا خواستم جوابی بدهم سهیلا آمد و به دكتر قدمی گفت:دكتر تشریف نمی آورید برای ویزیت؟

حمیدرضا به طرف من آمد.كمی عصبی شده بود اما نمی توانستم بفهمم علتش چه چیز می تواند باشد.دكتر قدمی رو به سهیلا كرد و گفت:چرا میرم...ولی با خانم نعمتی
.

سهیلا نگاهی به من كرد و گفت:مبارك باشه...دقیق باش...قیافه ات معلومه كه خوب شاگردی هستی
.

لبخندی زد و دوباره ادامه داد:یكی دو بار اول من كنارتم ولی بعدها خودت باید تنهایی كارهات رو انجام بدی
.

در این موقع دكتر قدمی به میان حرف سهیلا آمد و گفت:نیازی نیست شما بیای
.

حمیدرضا ساكت بود.سهیلا رو كرد به او و گفت:آقای دكتر تشریف بیارید بنشینید...زیاد طول نمیكشه
.

دكتر قدمی راه افتاد و من هم به دنبالش.وقتی خواستیم داخل اتاق بیماران شویم برای یك لحظه برگشتم و دیدم حمیدرضا هنوز وسط سالن ایستاده و مرا نگاه میكند.سهیلا هم در كنارش بود و به آرامی با او صحبت میكرد.حمیدرضا نگران بود اما از چه چیزی نمیدانستم.پرونده های بیماران دكتر قدمی در دستم بود و سر هر تختی كه میرسیدیم و یا وارد هر اتاقی كه میشدیم پرونده ی مورد نظر را در اختیارش میگذاشتم.وارد اتاق سوم شده بودیم كه به آرامی پرسید:با دكتر شهیدی چه نسبتی داری؟

با تعجب نگاهش كردم.بلافاصله گفت:قصد فضولی ندارم...فقط از روی كنجكاوی این سوال رو پرسیدم
.

جلوی تخت412ایستاد و من در حالیكه پرونده بیمار را به دست او میدادم دوباره با آرامی پرسید:نامزدین؟

نگاهش كردم و گفتم:نه...دوست برادرم هستن

http://mj9.persianfun.info/img/93/9/Ax-Neveshteh-Aseghan%20e/fu5190.jpg

http://mj9.persianfun.info/img/93/9/Ax-Neveshteh-Aseghan%20e/fu5834.jpg

http://mj9.persianfun.info/img/93/9/Ax-Neveshteh-Aseghan%20e/fu5897.jpg

جدیدترین عکس های عاشقانه با متن


تصویر درون برنامه‌ای 30


تمامی پدیده های زیبا و دوست داشتنی همچون عشق٬عبادت و...خودشان نتیجه ی خودشان هستند و اگر آنها را به عنوان وسیله ایی برای رسیدن به نتیجه ایی دیگر به کار بریم٬از دستشان خواهیم داد.


دكتر قدمی راه افتاد و من هم به دنبالش.وقتی خواستیم داخل اتاق بیماران شویم برای یك لحظه برگشتم و دیدم حمیدرضا هنوز وسط سالن ایستاده و مرا نگاه میكند.سهیلا هم در كنارش بود و به آرامی با او صحبت میكرد.حمیدرضا نگران بود اما از چه چیزی نمیدانستم.پرونده های بیماران دكتر قدمی در دستم بود و سر هر تختی كه میرسیدیم و یا وارد هر اتاقی كه میشدیم پرونده های مورد نظر را دراختیارش میگذاشتم.وارد اتاق سوم شده بودیم كه به آرامی پرسید:با دكتر شهیدی چه نسبتی داری؟

با تعجب نگاهش كردم.بلافاصله گفت:قصد فضولی ندارم...فقط از روی كنجكاوی این سوال رو پرسیدم.

جلوی تخت412ایستاد و من در حالیكه پرونده بیمار را به دست او میدادم دوباره با آرامی پرسید:نامزدین؟

نگاهش كردم و گفتم:نه...دوست برادرم هستن.

سرش را به علامت تایید تكان داد و پرونده را از دست من گرفت و گفت:پس دوستید درسته؟

نمیدانم چرا ولی كمی خجالت كشیدم و سعی كردم زیاد به روی خودم نیاورم و به آرامی گفتم:تقریبا".

دیگر حرفی نزد و مشغول ویزیت بیمارش شد.در این اتاق فقط همین بیمار را داشت.وقتی از اتاق خارج شدیم دیدم حمیدرضا كنار پست پرستاری ایستاده و منتظر مانده.به طرفش رفتم.متوجه بودم كه به دكتر قدمی نگاه خاصی میكند ولی دكتر قدمی مشغول صحبت با سهیلا شده بود و یك سری سفارشاتی را هم در مورد بیمارانش به او میكرد.گفتم:حمیدرضا...

متوجه نشد! دوباره تكرار كردم:حمیدرضا؟...كجایی؟

تازه فهمید صدایش میكنم! بلافاصله عذرخواهی كرد.گفتم:صبركن پرونده ها رو بذارم روی میز.الان برمیگردم.

دنبالم تا جلوی میز آمد ولی میدانستم حواسش جای دیگری است.در این موقع دكتر قدمی به سمت حمیدرضا برگشت و این بار برای خداحافظی با او دست داد و بعد رو كرد به من و گفت:خانم نعمتی انشالله شنبه بعد از ظهر می بینمتون.........

در این موقع دكتر قدمی به سمت حمیدرضا برگشت و این بار برای خداحافظی با او دست داد و بعد رو كرد به من و گفت:خانم نعمتی انشالله شنبه بعد از ظهر می بینمتون.

بعد خداحافظی كرد و رفت.حمیدرضا به من و دكتر قدمی نگاه كرد و دوباره همان عرق كه شب تولد اشكان به پیشانی اش دیده بودم روی صورتش نشسته بود...با صدایی گرفته گفت:آماده شو وقت شیفتت تموم شده.منم میرم بالا آماده بشم.

وقتی از سالن بیرون میرفت گفتم:حمیدرضا...

برگشت و گفت:جونم؟...

گفتم:من رو امشب میبری خونمون؟

لبخند كمرنگی روی لبش آمد و گفت:باشه.

از سالن خارج شد و من به اتاق مخصوص پرستاران رفتم تا لباسم را عوض كنم كه سهیلا آمد داخل.به تختی كه در اتاق بود تكیه داد و با لبخند به من نگاه كرد و گفت:دكتر شهیدی خیلی دوستت داره نه؟

در حالیكه روپوشم را عوض میكردم گفتم:چطور مگه؟

با حركت سریعی روی تخت نشست و گفت:آخه وقتی كامران داشت تو رو به اتاق بیماران میبرد كم مونده بود منفجر بشه.

دكمه های بارونی ام را بستم و پرسیدم:كامران؟؟

گفت:آره دیگه...دكتر قدمی رو میگم...آخه اونم مجرده...دكتر شهیدی داشت سكته میكرد.

گفتم:تو اشتباه میكنی...دلیلی نداره كه حمیدرضا نگران بشه.

كیفم را برداشتم و بعد از تشكر و خداحافظی با سهیلا به سمت درب رفتم.سهیلا از روی تخت پایین آمد و گفت:همیشه در جامعه ی ما دو دسته هستن كه با مشكل روبه رو میشن! یكی اونهایی كه مثل تو واقعا" قشنگن و گروه دوم كسانی كه خیلی زشتن...

خندیدم و گفتم:بس كن سهیلا...این حرفها چیه میزنی؟

وقتی بیرون رفتم دیدم حمیدرضا منتظر ایستاده.برای بار دوم از سهیلا خداحافظی كردم و به همراه حمیدرضا از بیمارستان خارج شدیم.طبق خواهش من اول رفتیم منزل عزیز تا من وسایلم را بردارم و بعد مرا به خانه رساند.جلوی درب خانه وقتی خداحافظی میكردم فهمیدم خیلی گرفته و ناراحت است.با توجه به حرفهایی كه سهیلا زده بود حالا به راحتی می توانستم دلیل ناراحتی اش را بفهمم ولی اصلا" لزومی ندیدم در این باره با او صحبتی بكنم او هم صحبتی نكرد ولی كاملا" ناراحتی خودش را بروز میداد و وقتی هم كه رفتم به خانه تا موقع خواب برعكس همیشه هیچ تماسی با من نگرفت و منم چون موضوع برایم خیلی بی اهمیت بود دنبالش را نگرفتم و از آنجاییكه چند روز هم در خانه نبودم وقتی بابا آمد و دید كه من آمده ام كلی ذوق كرده بود و آنقدر سر به سرم گذاشت كه مسائل و اتفاقات آن روز بعد از ظهر را به كلی فراموش كردم.

مامان تقریبا" از اواخر هفته شروع كرد به تدارك برای پنجشنبه ی هفته ی آینده كه قرار بود جشن نامزدی ناهید و احسان در منزل ما برپا شود و چقدر هم روی این قضیه و چگونگی برگزاری آن حساس بود.

ناهید دیگر بدون هیچ مانعی به خانه ی ما رفت و آمد میكرد و خیلی هم سریع توانست در دل مامان جا باز كند.ناهید اهل تظاهر نبود و هر حرف و حركتی كه انجام میداد كاملا" صادقانه بود و فكر میكنم همین اصل برای مامان از همه چیز مهمتر بود.

تا شنبه صبح با حمیدرضا2بار تلفنی صحبت كرده بودم و بعد از ظهر شنبه كه به دنبالم آمد و مرا به بیمارستان برد تا نزدیكی های بیمارستان حالت عادی داشت ولی به محض اینكه به بیمارستان رسیدیم دوباره ساكت شد! نمیخواستم به این رفتارش زیاد اهمیت بدهم چون میدانستم ممكن است كار خرابتر شود و از آنجایی كه من مجبور بودم این دوره را طی كنم و چه بسا امثال دكتر قدمی در این بیمارستان زیاد بودند...پس او باید به خیلی از مسائل و خیلی از موارد دیگر عادت میكرد.اگر او واقعا" مرا دوست داشت كه در این شكی نداشتم باید دست از این حساسیتش برمیداشت چرا كه این رفتار و اخلاقش از نظر من تنها باعث نابودی خودش میشد و اگر واقعا" به من اعتماد داشت این واكنشها كمی غیر معقول بود.وقتی وارد بیمارستان شدیم او نیز به همراه من به بخش زنان آمد.به محض ورود متوجه دكتر قدمی شدم كه جلوی پست پرستاری ایستاده بود و با دیدن من لبخندی زد و به طرفمان آمد.متوجه پریدگی رنگ چهره ی حمیدرضا هم شدم اما حرفی نزدم چرا كه كاری هم نمی توانستم بكنم.دكتر قدمی ابتدا با او دست داد و سلام و احوالپرسی كرد سپس رو به من كرد و گفت:خانم نعمتی چقدر خوب شد كه به موقع رسیدید...

حمیدرضا بلافاصله گفت:چطور؟!

دكترقدمی فقط به من نگاه میكرد و در ادامه حرفش گفت:دكتركولایی یه جراحی آپاندیسیت ساده داره و فكر كردم جالبه كه بیای اتاق عمل...

با تعجب به دكترقدمی و بعد به حمیدرضا نگاه كردم و گفتم:آپاندیسیت؟!!...چه ربطی به رشته ی من داره؟!

دكتر در حالیكه لبخندی به لب داشت گفت:ربطی كه نداره اما به هر حال باید با موقعیت عمل و اتاق عمل كم كم آشنا بشی.

حمیدرضا دستش را پشت من گذاشت و من را به سمت اتاق پرستاران فرستاد و گفت:برو لباست رو عوض كن...

در حالیكه من را به اتاق می فرستاد شنیدم كه به كامران گفت:كامران...الان خیلی زوده...حداقل باید یه ماه دیگه بگذره و بعد بیاد اتاق عمل...

شنیدم كه كامران گفت:سخت نگیر بابا...الان همه سر و دست میشكونن كه هر چه زودتر چنین موقعیتی براشون پیش بیاد اونم در موقعیتی به این شلوغی و بل بشویی...

وارد اتاق شدم اما چون فاصله حمیدرضا و كامران با اتاق كم بود صدایشان را همچنان در حالیكه روپوشم را به تن میكردم میشنیدم.حمیدرضا گفت:كامران دارم بهت میگم زوده...

از طرز صحبت كامران و حمیدرضا فهمیدم كه باید دوستان قدیمی باشند.كامران گفت:حالا تو چرا اینقدر گیر دادی كه شرایط به این خوبی رو از دست بده؟...در ثانی مگه الان نباید تو بالا باشی؟

دیگر حرفی نشنیدم و فقط صدای پای حمیدرضا را تشخیص دادم كه از سالن بیرون میرفت.وقتی بیرون رفتم كامران یا همان دكترقدمی جلوی درب اتاق هنوز منتظرم بود.نگاهم كرد و گفت:بریم؟

به سمتی كه حمیدرضا از سالن خارج شده بود نگاه كردم و گفتم:ولله نمیدونم...حمیدرضا گفت زوده كه من به اتاق عمل بیام...

به میان حرفم آمد و گفت:اون رو ول كن بابا! اگه بخوای به حرف اون گوش بدی حداقل تا دو ماه دیگه هم فكر نكنم بتونی چیزی یاد بگیری

دوشنبه 11 آذر 1393 - 6:13:12 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://vatanparast.gegli.com

ارسال پيام

جمعه 22 آذر 1393   12:23:58 AM

 مطالب آموزنده, تولد پروانه

http://ba-to-khoshbakhtam.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 20 آذر 1393   10:01:50 AM

Likes 2

مرسي عزيزم خيلي زيباست منتظر فصل هاي بعدي هستم

http://2darajahzireshab.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 18 آذر 1393   2:19:16 PM

Likes 1

زيبا نوشتين ممنون

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 17 آذر 1393   7:50:01 PM

Likes 1

I%20Just%20Call%20To%20Say%20I%20Love%20You%20 %20piano%20music%20%5BAloneBoy.com%5D دانلود آهنگ بی کلام I Just Call To Say I Love You ساز پیانو

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 17 آذر 1393   7:48:09 PM

Likes 1

 

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 17 آذر 1393   7:47:05 PM

Likes 1

 کاش غم و غصه هم قیمت داشت

مجانی است، همه می خورند!

کاش روی دهانمان کنتوری نصب می شد

و جریمه غصه ها را به حساب آنان می ریختیم

غصه نخوریم مردم!

سیاست مدارها هم روزی بزرگ می شوند و به مدرسه می روند

و دنیا مثلِ گلِ مصنوعی قشنگ می شود

هر چیز مجانی که ارزشِ خوردن ندارد!

 

"شمس لنگرودی"

 


http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 17 آذر 1393   6:24:02 PM

Likes 1

 

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 14 آذر 1393   4:40:45 AM

Likes 2

 

to ra bakhshidam [aloneboy.com]. عشق ويرانگر او دردلم اردو زده است

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم… عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است


http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 14 آذر 1393   4:38:45 AM

Likes 2

 

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 14 آذر 1393   4:38:07 AM

Likes 3

 اس ام اس

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 14 آذر 1393   4:37:35 AM

Likes 2

 ‏درود بر شما‏

http://asmaneabe2000.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 14 آذر 1393   4:37:17 AM

Likes 2

 cheshmanat [aloneboy.com]. عكس نوشتهسن عاشقي

http://kalej.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 13 آذر 1393   8:55:44 AM

Likes 2

 از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟

دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را…

گفتند : عشقت کیست؟

گفت:عشقی ندارم!

خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟

گفت : مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ، خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ،

وعدهسرخرمن نمیدهم ، دروغ نمیگویم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نمیگذارم ،

میپرستمش ، بی وفایی نمیکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش


فداکاری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوارش میشوم…


گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت ، اگر دوستت نداشت ، اگر نامردی کرد ، اگربی وفابود ،

اگر ترکت کرد چه…؟


اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من “دیوانه” نمیشدم…

http://vahidafshar.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 11 آذر 1393   4:46:40 PM

Likes 2

آخرین مطالب


خزان عشق---فصل سی ام


خزان عشق---فصل بیست و نهم


خزان عشق---فصل بیست و هفت و بیست و هشت


خزان عشق---فصل بیست و هفت و بیست و هشت


خزان عشق---فصل بیست و پنج و بیست و شش


خزان عشق---فصل بیست و دوم و بیست و سوم


خزان عشق---فصل نوزدهم و بیستم و بیست و یکم


خزان عشق---فصل شانزدهم و هفدهم و هجدهم


خزان عشق---فصل چهاردهم و پانزدهم


خزان عشق---فصل دوازدهم و سیزدهم


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

472666 بازدید

17 بازدید امروز

28 بازدید دیروز

114 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem