gegli

mosaferebahar

× گاهی به خاک سپردن یک جسد،از خواباندن یک قاب عکس و از فراموش کردن یک خاطره آسان تر است...!!! گاهی باید بد بود،برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند...!!! و گاهی به آدمها؛از دست دادن را متذکر شد...!!! آدمها همیشه نمی مانند،گاهی یکجا در را باز می کنند و برای همیشه میروند...!!!
×

آدرس وبلاگ من

vatanparast.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ashkane77777

لیست دوستان

خزان عشق--->فصل پنجم

 

دانلود عکس های زیبا و عاشقانه 2014

دانلود عکس های زیبا و عاشقانه 2014


عشق او همواره در دسترس است٬اما دل ما گشوده نیست.دلت را به انگشتان خدا بسپار تا با آن بازی کند.درحالی كه متفكر به سوئیچش نگاه میكرد گفت:الهام...به مامان چیزی كه نمیگی؟!!! گفتم:نه اگه تو نخوای هیچ چیز به هیچ كس نمیگم. به چشمهایم خیره شد و گفت:راستش می ترسم مامان مخالفت كنه. با تعجب گفتم:چرا؟ مگه ناهید چه مشكلی داره؟ خنده ی تلخی كرد و گفت:ناهید هیچ مشكلی نداره...ولی شاید خونواده اش از نظر مامان یا بابا از طبقه ی خیلی بالا نباشه... دهنم از تعجب بازمانده بود و كمی هم خنده قاطیش شده بود گفتم:این چه مزخرفاتیه كه به هم می بافی؟ خواست جوابم را بدهد كه مامان از پنجره ی ﺁشپزخانه صدا كرد:الهام...احسان...چرا توو نمیاین؟ احسان سریع با خنده دستی برای مامان تكان داد و گفت:مامان ناهار منتظر من نباش...من با بچه ها ناهار بیرونم... خواست به سمت ماشین برود كه دوباره مامان گفت:گوشی الهام رو دادی؟ احسان به طرف من برگشت و گفت:تو گوشیت رو میخوای؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:نه... به طرفم ﺁمد و لپم را بوسید و گفت:شب بهت برمیگردونم. بعد با عجله درب حیاط را باز كرد و ماشینش را بیرون برد.منهم درب حیاط را بستم و رفتم داخل ساختمان.به محض اینكه درب هال را باز كردم صدای غر غر مامان را می شنیدم.عصبی بود به این دلیل كه چرا من گوشی ام را از احسان نگرفته بودم! خوب لزومی نداشت این كار را بكنم چون من اصلا" استفاده ای از گوشی نداشتم و از همان موقع كه برایم هم خریده شده بود در كمد دیواری جا خشك كرده بود و تنها مواقع خیلی خاص مثل خراب بودن گوشی بابا و از این جور بهانه هاباعث میشد من گوشی ام را از كمد بیرون بیاورم.با مامان بحثی نكردم و مستقیم برای تعویض لباسهایم به طبقه ی بالا رفتم وقتی دوباره به پایین برگشتم بابا هم ﺁمده بود.در حالی كه صورتش را میشست به مامان گفت:لیلا...احسان گوشیش رو فروخته؟!! از تعجب روی پله ها خشكم زده بود چون اصلا" فكرش را هم نمی توانستم بكنم كه احسان بدون مشورت با بابا گوشی و خط موبایلش را فروخته باشد.مامان در حالیكه با دستمالی دستش را خشك میكرد و از تعجب در حال انفجار بود از ﺁشپزخانه خارج شد و رو كرد به بابا و گفت:والله...نمیدونم...چطور مگه!!!!؟ بابا در حالیكه با حوله صورتش را خشك میكرد مرا هم در بالای پله ها دید.سلام كردم و ﺁرام ﺁرام از پله ها پایین رفتم.بابا هم سمت من ﺁمد و طبق معمول بعد از اینكه پیشانی ام را بوسید و حالم را پرسید گفت:امروز چند بار با گوشیش تماس گرفتم.میخواستم بگم بیاد دفتر دو تا از سیستمهای ما رو تعمیر كنه كه دیدم گوشیش رو شخص دیگه ای جواب میده وقتی با كلی شرمندگی قضیه رو پرسیدم فهمیدم تقریبا" یه هفته پیش شماره رو واگذار كرده!!! یك هفته...یعنی یك هفته پیش احسان گوشی را فروخته بوده و به هیچكس اطلاع نداده بوده...اما برای چی؟...چرا این كار را كرده بود؟ ما كه اصولا"در خانواده مشكلی نداریم هر وقت هم پولی از بابا خواستیم حالا اگر همان روز به ما نداده چند وقت بعد هر طور شده ﺁنرا به دست ما رسانده...پس این باید موضوع دیگری باشد كه احسان نخواسته در خانه ﺁن را مطرح كند.مامان یك باره مثل بمبی كه منفجر بشود با عصبانیت رو كرد به من و گفت:اون وقت به تو میگم گوشیت رو بگیر میگی من نیازی ندارم...خوب دختر من حتما" چیزی حس كردم كه اصرار دارم تو كاری رو بكنی...ولی مگه میشه حرف حالی شما ها كرد!!! بابا با تعجب به مامان و بعد به من نگاه كرد و گفت:گوشی تو دیگه چه مشكلی پیدا كرده؟ خندیدم و گفتم:هیچی بابا...مامان از صبح گیر داده میگه چرا گوشیت رو به احسان دادی فقط همین... بابا در حالیكه سالاد روی میز را برای خودش توی بشقاب می كشید گفت:خوب این كه دیگه عصبانیت نداره...صحبت منم فقط در حد یه سوال بود...اگرم احسان گوشیش رو فروخته باشه مهم نیس حتما" صلاح دونسته كه باید این كار رو بكنه و كرده... هنوز حرفش تمام نشده بود كه مامان به میان حرفش پرید و گفت:ایرج...این چه حرفیه...یعنی یك كلام نبوده كه ما لایق باشیم و در جریان موضوع قرار بگیریم...یعنی احسان اونقدر سر خود شده كه به راحتی از این موضوع میگذری؟!! بابا همانطور كه سالاد میخورد گفت:لیلا...بسه دیگه...احسان بچه نیس...اون الان بیست و پنج سالشه.در ثانی گوشی متعلق به خودش بوده...مگه غیر از اینه؟......... بابا همانطور كه سالاد میخورد گفت:لیلا...بسه دیگه...احسان بچه نیس...اون الان بیست و پنج سالشه.در ثانی گوشی متعلق به خودش بوده...مگه غیر از اینه؟ منهم كمی سالاد برای خود ریختم و مشغول خوردن شدم ولی كاملا" میشد از رفتار مامان فهمید كه چقدر از موضوع عصبی شده است و مطمئن بودم كه در ذهنش حرفها را مسلسل وار ﺁماده میكند تا به محض ﺁمدن احسان شلیك كلامی را به سویش ﺁغاز كند.بابا دیگر صحبتی نكرد ولی فكر من هم مشغول شده بود چرا كه احسان اصلا" كسی نبود كه این كارها از او سر بزند و چیزی به خانواده نگوید به هر حال ناهار را خوردیم و من بعد از اینكه ظرفهای ناهار را شستم به هال رفتم و روی یكی از راحتی ها نشستم و مشغول دیدن تلویزیون شدم بابا دوباره به دفتر برگشت.طفلك هیچ وقت برای خودش ساعت استراحت در نظر نمی گرفت مگر اینكه مامان غرغری میكرد ﺁن وقت بود كه با برنامه ریزی خاصی برنامه ای برای مسافرت ترتیب میداد.كلا" بابا برای رفاه همه ی ما بی نهایت تلاش میكرد و همیشه حرفش این بود كه چون خودش در دوران كودكی حسرت خیلی چیزها را داشته همیشه ﺁرزو داشته كه زندگی برای خانواده اش ترتیب بدهد كه مبادا هیچ كدام از ﺁنها خدای نكرده حسرت چیزی به دلشان بماند و الحق هم كه در این زمینه سنگ تمام گذاشته بود.گاهی وقتها كه به زندگی خودم دقیق میشدم كاملا" می توانستم بفهمم كه چیزی در زندگی نبوده كه بخواهم و بابا برایم تهیه نكرده باشد تنها چیزی كه من همیشه حسرتش را داشتم داشتن كمی ﺁزادی بود.مثلا" رفتن به مهمانی های دوستانم یا شركت در جشن تولد ﺁنها و یا رفتن گروهی با دوستانم برای گردش به كوه...اما همه ی اینها چیزهایی بود كه هیچ وقت برای من تحقق پیدا نكرده بود و من می دانستم كه تمام این محدودیتهایی كه بابا برای من قائل شده به خاطر علاقه ی بیش از حدش به من است و بعد از فوت عمه مریم حساسیت بابا شروع شده است گرچه در زمان ﺁن اتفاق من كودك نوزادی بیش نبودم اما به مرور زمان و بزرگ شدنم و شباهتی بی اندازه كه بین من و عمه مریم به وجود می ﺁید بابا همیشه در هراسی ناشناخته در از دست دادن من به سر میبرد...این را بعضی وقتها كه مثلا" چند دقیقه ای از مدرسه دیر به منزل میرسیدم كاملا" از واكنشهایی كه از خودش نشان میداد و گاها" خیلی هم غیر عادی بود...بیشتر برای من به تصویر میكشید.هر چه بزرگتر شدم سعی كردم با دوری كردن از سهل انگاریهای ناخوداگاه و غیر عمد خودم كمتر موجب دلنگرانی بابا و بقیه باشم.از نظر مادی هیچ وقت در تنگنا نبودم اما از نظر بعضی مسائل عاطفی و احساسی معمولا" خلائی در وجودم حس میكردم... تمام بعد از ظهر مامان خودش را در حیاط با گلها سرگرم كرد میدانستم فقط تظاهر به این كار میكند و با تمام عشقی كه به گلهای زیبایش دارد اما در حال حاضر كاری كه احسان كرده بوده تمام فكرش را مشغول كرده.چند بارخواستم با شماره گوشی خودم كه فعلا" در دست او بود تماس بگیرم و در جریان قرارش بدهم اما هر بار با ورود ناگهانی مامان به هال مجبور شدم گوشی تلفن را زیر بالشتی كه روی راحتی گذاشته بودم پنهان كنم و در نتیجه موفق به برقراری تماس نمیشدم.عصر...طرفهای ساعت شش بود كه احسان برگشت و ماشینش را داخل حیاط ﺁورد.من از پشت شیشه پنجره هال داشتم او را نگاه میكردم.خیلی دوستش داشتم گرچه در موارد سختگیری و مراقبت از من گاهی بیش از بابا كلافه ام میكرد اما بی نهایت با محبت و مهربان بود در تمام طول زندگی به یاد نداشتم لحظه ای را فقط برای حتی ساعتی از او دلخور باشم و مطمئن بودم كه او نیز خیلی بیش از یك رابطه ی معمولی میان برادر و خواهر به من علاقه مند است...شباهت زیادی به جوانی های بابا داشت و هر كس عكسهای جوانی بابا را میدید با اطمینان عكس را متعلق به احسان میدانست و این باعث خنده ی ما میشد!!! چون فرد بیننده معمولا" بعد كه پی به اشتباه خودش میبرد تازه قیافه ی او از شدت تعجب تماشایی بود... دیدم كه احسان بعد از سلام به مامان از حالت برخورد مامان متوجه شد اوضاع خراب است...بنابراین زیاد مكث نكرد و وارد هال شد.به محض اینكه مرا دید با خنده چشمكی زد و گفت:دوباره وزیر جنگ اعصاب و روان اعلام جنگ داده؟؟؟؟چی شده؟ از حرفش خنده ام گرفت ولی سعی كردم لب و لوچه ی خودم را زود جمع كنم چون از پنجره دیدم مامان دستش را شسته و در حال وارد شدن به هال است خیلی سریع گفتم:مامان فهمیده گوشیت رو فروختی...واقعا"فروختی؟!!!! در هم شدن چهره اش را كاملا حس كردم.سریع پرسید:كی این موضوع رو به مامان گفت؟ حالا صدای پای مامان به گوش میرسید اما هنوز به درب هال نرسیده بود گفتم:بابا فهمیده... با سرعت غیر قابل باوری به حالت دو از پله ها بالا رفت و زمانی كه مامان درب هال را باز كرد احسان وارد اتاقش شده بود و درب را هم بسته بود! مامان وقتی داخل شد كمی این طرف و ﺁن طرف را نگاه كرد و بعد به من كه در پذیرایی ایستاده بودم كمی خیره نگاه كرد و گفت:احسان كجاس؟ گفتم:رفت اتاقش. مامان رفت به سمت پله ها ولی بالا نرفت فقط احسان را صدا كرد كه بیاید پایین.میدانستم در چند دقیقه ی ﺁینده طوفان فریادهای مامان به هوا خواهد خواست بنابراین از پله ها بالا رفتم.حالا مامان به ﺁشپزخانه برگشته و انتظار احسان را میكشید.ﺁهسته ضربه ای به درب اتاق احسان زدم و بعد درب را باز كردم ...دیدم روی تخت نشسته و مشغول گذاشتن سیم كارتی داخل یك گوشی جدید است! گفتم چیكار میكنی؟ مامان صدات كرده...منتظرته. با عجله سیم كارت را داخل گوشی جدیدی كه در دست داشت قرار داد و گفت:الان میرم... گفتم :این سیم كارت رو از كجا ﺁوردی؟ خندید و گفت:خدا رو شكر همین یه ساعت پیش فرهاد برام جور كرد و خریدم. از جایش بلند شد و گوشی مرا هم كه صبح گرفته بود به من برگرداند.گوشی را كه از او می گرفتم با تعجب پرسیدم:گوشی و سیم كارت قبلی رو چرا فروختی؟!!! دوباره چهره اش در هم رفت و بعد از چند لحظه لبخند كمرنگی روی لبش نشست و گفت:بعدا" برات تعریف میكنم... دوباره پرسیدم:حالا این یكی واقعا" مال خودته؟ خندید و لپم را كند و گفت:ﺁره...خانم خوشگله...بعد از مامان چشمم به تو روشن! از سر راهش كنار رفتم و با شرمندگی گفتم:ببخشید...قصد فضولی نداشتم. وقتی داشت از پله ها پایین میرفت گفت:پایین نیا...برمیگردم بالا و موضوع رو برات تعریف میكنم

من اگر می‌دانستم


دنیا اینقدر شلوغ است


نمی‌آمدم


آرامش قشنگم!


صبر می‌کردم بعدها?


آخر اینهمه راه آمدم


دلم می‌خواست


تنها تو را ببینم


دلم می‌خواست


تو را تنها ببینم

                                                       عباس معروفی

دانلود عکس های زیبا و عاشقانه 2014

شنبه 9 شهریور 1393 - 1:32:37 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

ارسال پيام

دوشنبه 11 شهریور 1393   4:44:28 PM

بودنهايمان در فصلهاي زندگي متفاوت است

اگر ذكاوت ما را مشروب سازد

سلام باران گرامي داستان خوبي بود

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   12:48:00 PM

Likes 1

سلام  وبلاگ خیلی خوبی داری با موضوی عالی و طراحی قشنگ بهت تبریک میگم وممنونم که به وبم اومدی و کامنت گذاشتی پایدار باشی

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   12:42:28 PM

Likes 1

می دونی چی بیشتر از همه آدم و داغون می کنه؟!

اینکه هر کاری در توانت هست براش انجام بدی...

آخرش برگرده بگه 

مگه من ازت خواستم.....

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   12:38:31 PM

Likes 1

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   12:35:35 PM

Likes 1

normal_عکس عاشقانه168

پشت این بغض "بیدی" نشسته

که خیال میکرد

با این" بادها " نمی لرزد

http://vatanparast.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   7:49:07 AM

Likes 1

 عاشقانه های زیبا و جدید

http://vatanparast.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   6:26:50 AM

Likes 2

 

گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد…!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد…!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ…!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش… فردا روز دیگر ے ست !

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 9 شهریور 1393   2:37:37 AM

Likes 1

آخرین مطالب


خزان عشق---فصل سی ام


خزان عشق---فصل بیست و نهم


خزان عشق---فصل بیست و هفت و بیست و هشت


خزان عشق---فصل بیست و هفت و بیست و هشت


خزان عشق---فصل بیست و پنج و بیست و شش


خزان عشق---فصل بیست و دوم و بیست و سوم


خزان عشق---فصل نوزدهم و بیستم و بیست و یکم


خزان عشق---فصل شانزدهم و هفدهم و هجدهم


خزان عشق---فصل چهاردهم و پانزدهم


خزان عشق---فصل دوازدهم و سیزدهم


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

472681 بازدید

32 بازدید امروز

28 بازدید دیروز

129 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem