gegli

mosaferebahar

× گاهی به خاک سپردن یک جسد،از خواباندن یک قاب عکس و از فراموش کردن یک خاطره آسان تر است...!!! گاهی باید بد بود،برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند...!!! و گاهی به آدمها؛از دست دادن را متذکر شد...!!! آدمها همیشه نمی مانند،گاهی یکجا در را باز می کنند و برای همیشه میروند...!!!
×

آدرس وبلاگ من

vatanparast.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ashkane77777

لیست دوستان

خزان عشق--->فصل چهارم

 

عکس های عاشقانه جدید و زیبا 92

تصاویر عاشقانه همراه با متن زیبا

تا خواست بقیه حرفش را بزند همان دختر كه حالا او هم نشسته بود گفت:نیازی نیس...من خودم الهام جون رو شناختم...پس خودمم باید خودم رو بهش معرفی كنم! فرهاد كنار نازنین نشست میدانستم از موقعیت پیش ﺁمده خوشحال است چون همیشه به صورتهای مختلف سعی كرده بود جلب توجه نازنین را بكند و حالا بهترین فرصت نصیبش شده بود.نگاهم را از ﺁن دو گرفتم و سر جایم نشستم و منتظر ماندم تا دوست احسان خودش را معرفی كند.از وضع ظاهرش كاملا" می توانستم حدس بزنم از وضع مالی متوسطی برخوردار است ولی چهره ی دلنشینی داشت و خیلی هم راحت و خودمانی صحبت میكرد.احسان دوباره بلند شد و به طرف پیشخوان رفت تا یكسری سفارش بدهد.در این موقع همان دختر گفت:من ناهیدم. لبخندی زدم و گفتم:خیلی خوشبختم. دست مرا گرفت و در حالیكه می خندید گفت........... لبخندی زدم و گفتم:خیلی خوشبختم. دست مرا گرفت و در حالیكه می خندید گفت:من عكس تو رو توی كیف احسان بار اول كه دیدم چنان دعوایی با احسان كردم كه بیا و ببین... با تعجب گفتم:چرا؟!!! خندید و گفت:ﺁخه تو اونقدر خوشگل بودی و از طرفی شباهتت هم به احسان خیلی كم به نظر می اومد ولی حالا كه از نزدیك می بینمت متوجه بعضی شباهتهات با اون میشم.اما خوب به هر حال اولش فكر كردم عكس یه دختر غریبه اس. خندیدم و گفتم:وا...عكس دختر غریبه توی كیف احسان چه كار داره؟ ناهید لبخندی زد و گفت:ﺁخه احسان خیلی شیطونه فكر كردم شاید به غیر از من با دختر دیگه ای هم دوسته! با تعجب به ناهید نگاه كردم و گفتم:مگه امكان داره كه یه پسر در عین حال كه با دختری دوسته با دختر دیگه ای هم دوست باشه؟!!! ناهید با تعجب بیشتری مرا نگاه كرد و گفت:چه حرف عجیبی میزنی!!! مگه تا حالا چنین چیزی رو تجربه نكردی؟ گر چه تو اونقدر قشنگی كه اگه هر پسری با تو دوست بشه باید هزار چشمی مواظبت باشه تا از چنگش در نری اون وقت نمیرسه به اینكه بخواد وقت دوستی با دختر دیگه ای پیدا كنه...بمیرم برای دوست پسر تو...حتما" حسابی هر وقت كه بخوای دلش رو خون میكنی!... خندیدم و گفتم:ولی من اصلا" دوست پسر ندارم. خندید می دانستم حرفم را باور ندارد.تا خواست چیزی بگوید احسان برگشت با سینی پر از بستنی گلاسه های مخصوص.ناهید برایش گفت كه خاطره ی دیدن عكس من در كیف احسان چقدر برایش به یاد ماندنی بوده و احسان در حالیكه می خندید گفت:الهام جات خالی بود...ببینی چه جیغهایی می كشید... در این موقع فرهاد هم وارد بحث شد و گفت:ﺁره...ﺁره منم اون روز رو یادمه چه بلوایی جلوی سلف راه افتاده بود. فرهاد رو كرد به من و گفت:به خدا الهام...احسان هر چی قسم میخورد كه این خواهرمه...جیغهای ناهید بلندتر می شد...فكر می كنم یه چیزی حدود یه ماه با احسان قهر بود...نه احسان؟ از حرفهای فرهاد فهمیدم ناهید باید با احسان هم رشته ای باشد حالا شاید با دو سه سال اختلاف سن و از طرفی احساس كردم كه عمر دوستیشان باید بیش از دو سال باشد ولی عجیب این بود كه احسان تازه احساس كرده بود كه می تواند ناهید را به من معرفی كند! شاید از نظر احسان من كمی بزرگ شده بودم! در این موقع نازنین گفت:الهام...من باید به كتاب فروشی امیركبیرم برم...میخوام چند جلد كتاب بخرم. خواستم از جایم بلند شوم كه از زیر میز احسان یك پایش را ﺁرام روی پایم گذاشت و ناهید هم با یك دست از زیر میز پای دیگرم را گرفت.فهمیدم نباید بلند بشوم ولی متوجه شدم نازنین منتظر من است بنابراین گفتم:ا...حالا چه عجله ای داری؟...بشین بعد با هم میریم. دیدم از جایش بلند شد و كیفش را برداشت و گفت:ولی كتاب فروشی ممكنه تعطیل كنه. متوجه شدم فرهاد از جایش بلند شد رو كرد به نازنین و گفت:اجازه میدید شما رو تا كتاب فروشی برسونم؟ بیچاره نازنین مثل لبو سرخ شده بود كمی دلم برایش سوخت ولی حالا فشار پای احسان روی پایم بیشتر شده بود بنابراین فقط با لبخند به نازنین نگاه كردم.طفلك او هم دیگر حرفی نزد و به همراه فرهاد از كافی شاپ خارج شدند ولی چند لحظه بعد فرهاد به سرعت برگشت داخل و در حالیكه دو تا از بستنیهای سفارشی را بر می داشت با عجله تشكر و خداحافظی كرد و به سرعت از مغازه خارج شد.یكباره شلیك خنده ی احسان به هوا بلند شد.با اخم به احسان نگاه كردم و گفتم:زهرمار...به چی میخندی؟ ناهید هم به خنده افتاد و در همان حال گفت:ﺁخه الهام جون تو نمیدونی چند وقت بود این فرهاد بدبخت التماس میكرد كه احسان یه جوری اون رو با نازنین دوست كنه و امروز خیلی اتفاقی این مسئله پیش اومد. در حالیكه به كتونیام كه كاملا" در اثر كفش احسان از رنگ سفید به خاكستری تبدیل شده بود نگاه میكردم و حرص میخوردم گفتم:ولی من فكر میكنم همچینم اتفاقی نبوده... احسان گفت:به جون الهام صد در صد اتفاقی بود...من اصلا" خبر نداشتم تو و نازنین اینجایید. دوباره خندید و رو كرد به ناهید كه حالا حسابی مشغول خوردن بستنی بود و گفت:تو رو بگو حالا مجبوری پیاده برگردی خونتون!!! ناهید اخم ساختگی كرد و گفت:بی خود كردی...میری خونتون ماشین میاری و منو میرسونی. از حالت صحبت كردنش فهمیدم خیلی با هم صمیمی هستند.در این موقع متوجه انگشتری كه در دست چپش بود شدم! درست شبیه انگشتری بود كه از چهار سال پیش تا حالا در دست احسان دیده بودم.هر وقت هم من یا مامان موضوع انگشترش را از او سوال میكردیم با خنده و مسخره بازی جوابهای سر بالا میداد و حالا درست شبیه همان انگشتر كه در دست احسان بود یكی هم در دست چپ ناهید میدیدم!!! یعنی این دو با هم نامزد هستند...پس چه طور احسان به مامان هیچ چیز نگفته است و اصولا"در این چهارسال چرا اصلا" ناهید را به خانه نیاورده و سعی نكرده موضوع را مطرح كند؟!!! بعد از اینكه ناهید و احسان هم بستنی خودشان را خوردند با هم از كافی شاپ خارج شدیم.نزدیكیهای خانه كه رسیدیم ناهید قدمهایش را ﺁهسته كرد و من كاملا" متوجه این مسئله بودم برگشتم و به ﺁرامی به طرفش رفتم و گفتم:ناهید چرا نمیای بریم داخل...مامان از دیدنت خوشحال میشه. بلافاصله احسان به میان حرفم پرید و گفت:نه الهام جان...فعلا" نه...باشه سر فرصت...ناهید تو همین جاها باش تا من ماشین رو بیارم. بعد رو كرد به من و دستش را به طرفم دراز كرد و گفت:بیا بریم خونه. با تعجب نگاهی به هر دو كردم.ناهید لبخندی به لب داشت و صورت مرا بوسید و خداحافظی كرد و من به همراه احسان به طرف درب حیاط رفتم وقتی می خواستم وارد حیاط بشوم دوباره ایستادم و برگشتم نگاهی به پشت سرم انداختم ولی ناهید از تیر رس نگاهم خارج بود با تعجب به احسان نگاه كردم و گفتم:خیلی وقته با هم دوستید...نه؟ دستش را دور شانه ی من انداخت و مرا به داخل حیاط كشاند و گفت:ﺁره تقریبا" چهار سال داره تموم میشه. گفتم:خوب چرا به مامان نمیگی؟ در حالیكه متفكر به سوئیچش نگاه میكرد گفت:الهام...به مامان چیزی كه نمیگی؟!!! گفتم:نه...اگه تو نخوای هیچی به هیچ كس نمیگم. به چشمهایم خیره شد و گفت:راستش می ترسم مامان مخالفت كنه. با تعجب گفتم:چرا؟ مگه ناهید چه مشكلی داره؟!



eshgh [aloneboy.com]. عكس نوشتهعشق دردل ماندويارازدست رفت

چهارشنبه 6 شهریور 1393 - 5:15:55 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://noorani.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 7 شهریور 1393   3:02:17 PM

Likes 1

خیلی زیبا بود واقعا خوشم اومد همیشه شادکام باشی عکس گل رز متحرکعزیز

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 6 شهریور 1393   12:02:37 PM

Likes 1

و بدانیم هرچه انجام میدهیم ثبت خواهد شد

و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم

آری اینگونه است رسیدن به اوج

باید بخواهیم

نهراسیم

بتوانیم

ببینیم

تلاش کنیم

فردا را بخواهیم

از گذشته به جز تجربیاتش مابقی را دور ریزیم

 آری

زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش

باز هم زیباست

رنگارنگ و شیرین

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 6 شهریور 1393   11:57:21 AM

Likes 1

یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد

پاییز را هم می توان زیبا دید

نگو خزان است و زردی

اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 6 شهریور 1393   11:56:45 AM

Likes 1

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 6 شهریور 1393   11:53:16 AM

Likes 1

http://bahanezendegi.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 6 شهریور 1393   11:50:53 AM

Likes 1

آخرین مطالب


خزان عشق---فصل سی ام


خزان عشق---فصل بیست و نهم


خزان عشق---فصل بیست و هفت و بیست و هشت


خزان عشق---فصل بیست و هفت و بیست و هشت


خزان عشق---فصل بیست و پنج و بیست و شش


خزان عشق---فصل بیست و دوم و بیست و سوم


خزان عشق---فصل نوزدهم و بیستم و بیست و یکم


خزان عشق---فصل شانزدهم و هفدهم و هجدهم


خزان عشق---فصل چهاردهم و پانزدهم


خزان عشق---فصل دوازدهم و سیزدهم


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

472692 بازدید

3 بازدید امروز

40 بازدید دیروز

129 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem